غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
441
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مملكت جرجان را بعدل و داد نويد داد و قابوس پادشاهى بود بمكارم ذات و محاسن صفات و شرف نفس و زيور عقل از امثال و اقران ممتاز و مستثنى و از اكثر افعال ناشايست و اعمال نابايست و ارتكاب ملاهى و مناهى منزه و مبرا صورت خطش خط نسخ بر اوراق خوشنويسان آفاق كشيده و كمال فصاحت و بلاغتش در اطراف و اكناف عالم مشهور گرديده هرگاه چشم صاحب عباد بر سطرى از خط او افتادى گفتى ( هذا خط قابوس ام جناح طاوس ) بيت اى بر سر كتاب ترا منصب شاهى * منشى فلك داده برين قول گواهى القصه چون مدت چهار سال از سلطنت قابوس گذشت فخر الدوله ديلمى از برادر خود مؤيد الدوله انهزام يافته پناه بشمس المعالى قابوس برد و قابوس درصدد مدد فخر الدوله درآمده مؤيد الدوله لشكرى بجرجان كشيد و قابوس از مقابله و مقاتله عاجز گشته بخراسان رفت و قرب هيجده سال در ظل رعايت سامانيان بكام و ناكام اوقات گذرانيد و در آن مدت اصلا شايبه نقصان بعلو همتش نرسيد و از اشراف و اعيان خراسان هيچكس نماند كه از فوايد انعام و احسانش بهرهور نشود و با وجود آنكه قابوس بسبب حمايت فخر الدوله از نعمت حكومت محروم گشته بود بعد از فوت مؤيد الدوله چون فخر الدوله برى رفته بر مسند سلطنت قرار گرفت مملكت جرجان را داخل قلمرو خويش گردانيد و رقم عدم التفات بر ناصيهء حال شمس المعالى كشيد و پس از آنكه فخر الدوله نيز متوجه عالم آخرت گرديد فى سنه ثمان و ثمانين و ثلاثمائه بسعى اسپهبد شهريار كه نسبش به به او بن شاپور بن كيوس بن قباد بن فيروز مىپيوندد و ابا عن جد والى كوهستان مازندران بود در خطه جرجان خطبه و سكه بنام قابوس زيب و زينت پذيرفت و آن پادشاه فضيلت پناه از نيشابور بدانصوب شتافته پاى بر تخت فرمانفرمائى نهاد و روزبروز نهال اقبال شمس المعالى سر به بالا مىكشيد تا سايه تسخير بر ممالك طبرستان و گيلان انداخت و پسر خود منوچهر را بحكومت گيلان بازگذاشته يكى از غلامان را در طبرستان والى ساخت و قابوس اگرچه بفضايل و كمالاتى كه مذكور شد مشهور بود اما نسبت بامرا و لشكريان بسيار درشتى مينمود و باندك جريمهء بقتل بيچارهاى حكم ميفرمود تاديبش جز بتحريك شمشير روى ننمودى و محبس او غير از لحد تنك نبودى بنابرآن امرا و اعيان جرجان از ايالتش متنفر گشته خاطر بر قلع او قرار داند و در وقتى كه قابوس در ظاهر جرجان منزل گزيده بود شبى بيك ناگاه گرد سراپرده پادشاهى را فرو گرفتند و بعضى از خواص در مقام مقاتله آمده اهل عصيان به شهر شتافتند و آن بلده را بحيطهء ضبط درآورده جهت طلب منوچهر قاصدى بگيلان فرستادند و شمس المعالى دل از ملك و مال بركنده با فوجى از خدام به طرف بسطام رفت و چون منوچهر بجرجانرسيد امرا و اعيان بموقف عرض رسانيدند كه اگر در خلع پدر با ما اتفاق نمائى سر بر خط